pic.ir --> دنیای یک مدیر جوان

دنیای یک مدیر جوان

از خدا پرسيدم

 از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان

 بهتر زندگي کرد؟

 خدا جواب داد :گذشته ات را بدون

 هيچ تاسفي بپذير،

 .با اعتماد زمان حال ات را بگذران

 و  بدون ترس براي آينده آماده شو

 ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه

 اي انداز

 شک هايت را باور نکن و  هيچگاه به

 باورهايت شک نکن

 زندگي شگفت انگيز است فقط

 اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

 مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ

 این است که مهم باشی! حتی برای یک

 نفر

 مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این

 است با تمام توان شروع به دویدن

 کنی

 كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند

 آئین بزرگ كردنت را

 بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه

 خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي

 پايان رسيدن

 فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى

يا درياى بيكران... زلال كه باشى،

 آسمان در توست

 نلسون ماندلا


+ نوشته شده در 29 فروردين 1389ساعت 21:47 PM توسط پیام دیدگاه ها (10)
نکات مدیریتی روز

نکات مدیریتی روز

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 23 فروردين 1389ساعت 01:23 AM توسط پیام دیدگاه ها (10)
خدمات پس از فروش

در حال ورشكستگي بود. مغازه گز و سوهان‌فروشي در كنار جاده بين‌شهري داشت...

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 19 اسفند 1388ساعت 00:40 AM توسط پیام دیدگاه ها (10)
جملات مدیریتی 2

 چقدر زمان داري مهم نيست، چگونه مي گذراني مهم است
لينكلن

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 15 اسفند 1388ساعت 19:03 PM توسط پیام دیدگاه ها (10)
جملات مدیریتی 1

دو نفر از پنجره زندان به بيرون مي نگريستند. يكي گل و لاي را مي ديد و ديگري ستاره هاي درخشنده را.

كارنگي، ديل

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 14 اسفند 1388ساعت 17:21 PM توسط پیام دیدگاه ها (10)
زندگي خروسي

كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يك روز زلزله اي كوه را به لرزه درآورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها به طور غريزي مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيندو آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنيا بيايد.

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 14 اسفند 1388ساعت 11:40 AM توسط پیام دیدگاه ها (10)
یک داستان واقعی دلیلی برای مدیریت ژاپنی

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ 

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 12 مرداد 1388ساعت 10:37 AM توسط پیام دیدگاه ها (10)
خدایا شکرت , من از این جمع راضیم

باید خدا رو شاکر باشم . چرا که در اون موسسه ایی که جمع و جور کردم همه افراد هماهنگ , همراه و هم هدف هستند . مهم تر از همه شناختشون روز به روز از مدیریت هر چند به صورت تجربی آگاهانه تر میشه .

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 12 مرداد 1388ساعت 10:17 AM توسط پیام دیدگاه ها (10)
این هم از دومین پستم . . .

 

سلام

این هم از دومین پستم . . .

داشتم به یه موضوعی فکر می کردم .

چه موضوعی ؟

 

 

 

 

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 31 تير 1388ساعت 16:44 PM توسط پیام دیدگاه ها (10)
این پست اول است . . .

سلام

این پست اول از پرنوشت من هست .

پست اول از پرنوشت دنیای یک مدیر جوان , مدیر جوانی که از دوازده سالگی خودش نفهمید چی شد پاش به این عرصه باز شد تا تجربی خیلی چیزها رو بلد بشه و بدونه .

مدیر جوانی که تا حالا به کمتر کسی گفته شاید نزدیک به پانزده کانون و موسسه رو مدیریت کرده البته به جز اون آهنگ سازان و اون آموزشگاه هایی رو که مدیریت کرده فقط واسه علاقه . . .

ادامه ی مطلب

+ نوشته شده در 29 تير 1388ساعت 19:04 PM توسط پیام دیدگاه ها (10)